قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4419
تاريخ الفي ( فارسى )
عورت او نموده بود ، با خسرو خان متفق شده قرعهء مشورت در ميان انداختند . خسرو خان از سلطان التماس كرد كه « اگر حكم شود اقربا و عشاير و جمعى كه با بنده اتفاق دارند از گجرات طلب نمايم كه به طريق من به خدمت مشغول شوند » و سلطان به اميد آنكه شايد در ميان ايشان صاحب حسنى ديگر باشد به شوق تمام رخصت داد . خسرو خان به اين بهانه اكثر هندوان گجرات را كه اوقات گذار نداشتند به هرگونه تسلى نموده نزد خود جمع ساخت و هرچه داشت صرف ايشان مىكرد . به اندك فرصتى جمعى كثير بر وى متفق شدند « 1 » و آنچه در خزانهء سلطان بود ، خسرو خان حق ملك و مال حلال خود مىدانست و اسب و يراق مردم خود را آراسته مىساخت . و چون اسباب حرامخوارى آماده و مهيا شد و هيچ باقى نماند ، يك شب تمام مردم خود را جمع كرده مشورت همه بر آن قرار گرفت كه شب در قصر قصد سلطان نموده امرا را به درگاه طلب نمايند و هركه حاضر شود و در درون قصر نگاه دارند كه مبادا امرا اتفاقى نمايند و صباح به مقتضاى وقت عمل نمايند . آنگاه خسرو خان به وقتى كه آنچه از سلطان التماس نمايد سلطان به حكم حاكم شهوت بجز قبول چارهاى ديگر نداشته باشد به عرض رسانيد كه « اكثر اوقات بنده در خدمت تا ديروقت مىباشم و بعد از آنكه رخصت شدم به خانه نمىتوانم رفت و در همينجا نوبت خود مىباشم و برادران و خويشان كه از جهت ديدن من ترك خان و مان كرده از گجرات آمدهاند روزها مىگذرد كه من را نمىتوانند ديد . اگر حكم شود كه كليد در دولتخانه به دست من باشد كه چون بعد از معاودت من از ملازمت به جهت يكى و دو از آن مردم كه به ديدن من آيند در باز كرده ايشان را در درون آورم ، محض مرحمت است و به فراغت خاطر هميشه در خدمت حاضر باشم . » سلطان چون اين مقدمه را از زيادتى اسباب وصال پنداشت ، به گمان آنكه اگر كليد به او ندهم به ديدن آن جماعت به منزل ايشان خواهد رفت و يك لحظه از نظر غايب خواهد شد ، حكم كرد كه كليد دروازه را به خسرو خان سپردند . و مردم تمام چون يقين مىدانستند كه خسرو خان در چه خيال است ، از غفلت سلطان متحير شده ، هيچكس را ياراى آن نبود كه در اين باب سخنى به عرض برساند . و چون كليد به دست خسرو خان افتاد ، هرشب جمعى كثير را با سلاح به درون مىآورد و تمام شب به فكر و تدبير مشغول بود . و كار به جايى رسيد كه اكثر عوام الناس را خبث عقيدت خسرو خان معلوم شد و تمامت امرا كه به نوبت مىآمدند دل از
--> ( 1 ) . تاريخ فرشته ( ص 127 ) : « به اتفاق پسر قمره قمار و يوسف صوفى و امثال ذلك از مفسدان دهلى در كمين انتظار نشست . » خسرو خان و برادرانش مىخواستند سلطان را در شكارگاه بكشند ، ولى قمره قمار و يوسف صوفى مانع شدند و گفتند اگر سلطان را در راه بكشيم ، لشكر بر ما خروج خواهد كرد .